تبليغاتX
بهتره به قلبامون دروغ نگیم.... -
Sat 16 Sep 2006

زندگی تیره ی من

تو را در نوری خیره بینم

در تاریکیی بی امید

خسته از ایینه هایی بی نور

بی انتظار از لحظات

ای ابر سیاه پاییزی

برو

برو به اسمانی بی ستاره

انجا که سیاهی معنایی جز شبگاهان ندارد

تا ...................

به خورشیدم رَسَم

تا به نورانیِ وجودش

به تمامی ارامشِ اسمانیش

به گرمای احساسِ پاکش

پاسخی دهم

تا خاکستری یه احساسم را به افتابی اسمانی سپارم

برو اسمان ازان ماست

واژه ها حیران از ما

زمان در انتظار فردای ما

پس بیا تا خاطره ای ماندگارتر از ما شویم

بیا تا فریاد سایه ها را به گوش فلک سپاریم

روشنایی ها ازان من و تو

سلام

خوبید؟

اره خوبید من که می دونم

منم زنده می زنم

از اونجایی که داشتون یه دو هفته ای بید نیاپیده

تصمیم گرفتم به کله فشار بیارم

یه چیزایی در اومد

اما زیاد جالب نی حالا تو بخون نظرتو بده

بعد این ایشالا خوکشل تر می نویسم

بازم باید رفت

بای بای

تنهاترين قاصدک ابی در 8:39 AM | | لینک به این مطلب