Sun 27 Aug 2006
در یای دو اسمونی.....
يادمه اسمون برام يه قصه گفت:
قصه ي قطره واب
قطره كوچك بود
بي غرور پاكو شفاف
اسمان او را دوست داشت
او در دلش جايي داشت
ابر
تنهايي نداشتپاك بود اما وسيع
كم غمي داشت درميان دوستان
غمش تنها نبود همدمي
اسمان
با غمش اشنا بودخواست همدمش باشد
او نخواست
اسمان
قطره را در ابر نهادابر غربتي با قطره نداشت
قطره
شاداب. با طراوت. بي سكوت.ابر اورا دوست داشت
همدمي بود بي غم تراز پروانه ها
قطره غمش را پاك كرد
ابر خواست تا از او شود
ذره ذره به قطره راه يافت
قطره سنگين شد
لغزيد
افتاد
ابرگرييد
او هزاران هزار معشوق شد
در پي قطره فرود امد
ان همه معشوق
در پي عشق در يا شدن
درياي دو معشوق
تنهاترين قاصدک ابی در 2:39 PM |
| لینک به این مطلب

