
پنجره اینجا بود
با من از عشقش گفت
در صدایش غمی بی داد می کرد
او به من این را گفت
مدتیست در پی جوابی هستم
او کجاست؟
او کجاست؟
او کجاست؟
همه اش در پی معشوق
چشم هایش
سوی دور دست را نداشتند
در همین نزدیکی
در پی او می گشت....
جسمش از اهن
پاکی قلبش از شیشه فراتر
انتظاری تیره بر قامتش روشن بود
زمان به نظاره ننشست
او گذشت
ولی پنجره در انتظار ماندنی شد
---------------------------------------
اهنش باقی ماند
شیشه ای دیگر نبود...
پنجره دیگر ان عاشق پاک و ساده نبود.................
------------------------------------------------
چهارچوبی اهنین با غم هایی ماندگار
بی محبت بی عشق بی احساس تر از اهن
قاصدک ابی..............................

