
ثانیه ها در حسرت دقایق می گذرند
واین منم که...
تنها ترازشب گرد کویری
در انتظارت مانده ام
در این زمان در گذر
در این زندگیِ فانی
من می مانم
اما نه تا به همیشه
من خواهم رفت
روزی بر خواهی گشت
روزی بی من خواهی بود
بی غرور تر از خودت
در حسرتِ من
بدور از تمامیِ ما
و جز انتظار
راهی را نخواهی یافت
انتظاری پوچ.....
شاید تورا روزی در میان
پوچی های زندگی یابم
ولی من دیگر آن من نیستم
تو هم دیگر آن تو نیستی
پس مرا نادیده بنگر
گویبی که به دیوار می نگری
دیواری در غروری بی حدو مرز
در غروری که تورا از من دور ساخت
پس بی توجه بگذر
تا از غم انتظار رهایی یابی
تا خود را در پایانش یابی
من را به تنهایی بسپار
تا بی غرور شوم
تا به سویت باز گردم
پشیمان تر از پیش
وانگاه دیگر
قصه ی تنهایی را به باد می سپاریم.......
------------------------------
عجب چیزی گفتما زیادی کِش اومد
خوب به هر حال خوب شد اما نه زیاد خوب
خودم گفتمو خودم ازش خوشم نمی یاد
یه نکته توش گذاشتم
اونم این بود که نزارید غرورتون مانع عشقتون بشه
تو عشق صادق و ساده باشید
وگرنه هیچ وقت به اون چیزی که می خواید نمی رسید
اینم یه پندزِ دیگه
که داشتون بهتون داده
ایشالا ازش عبرته رو گرفته باشید
قربون همتون برم همه ی اونایی که به خونه داشتون سر زدید
فعلا بای

