ان زمان که مرا در ميان تاريکي شب رها کرد
او را
او را به خاطر دارم که مرا نداي ارامش مي داد
او خالق من........
من بنده اش........
او را در روشنايي يافتم که در راهي جنگلي مرا رهنما بود
پس از اين زندگي بيزارم
بيزارم
تا به او رسم
اينجا را نمي خواهم
به سويش خواهم رفت
ان زمان که مرا خواند
ودر انجا که به انتظارم بود
قاصدک ابی...........
يادمه اسمون برام يه قصه گفت:
قصه ي قطره واب
قطره كوچك بود
بي غرور پاكو شفاف
اسمان او را دوست داشت
او در دلش جايي داشت
ابر
تنهايي نداشتپاك بود اما وسيع
كم غمي داشت درميان دوستان
غمش تنها نبود همدمي
اسمان
با غمش اشنا بودخواست همدمش باشد
او نخواست
اسمان
قطره را در ابر نهادابر غربتي با قطره نداشت
قطره
شاداب. با طراوت. بي سكوت.ابر اورا دوست داشت
همدمي بود بي غم تراز پروانه ها
قطره غمش را پاك كرد
ابر خواست تا از او شود
ذره ذره به قطره راه يافت
قطره سنگين شد
لغزيد
افتاد
ابرگرييد
او هزاران هزار معشوق شد
در پي قطره فرود امد
ان همه معشوق
در پي عشق در يا شدن
درياي دو معشوق

پنجره اینجا بود
با من از عشقش گفت
در صدایش غمی بی داد می کرد
او به من این را گفت
مدتیست در پی جوابی هستم
او کجاست؟
او کجاست؟
او کجاست؟
همه اش در پی معشوق
چشم هایش
سوی دور دست را نداشتند
در همین نزدیکی
در پی او می گشت....
جسمش از اهن
پاکی قلبش از شیشه فراتر
انتظاری تیره بر قامتش روشن بود
زمان به نظاره ننشست
او گذشت
ولی پنجره در انتظار ماندنی شد
---------------------------------------
اهنش باقی ماند
شیشه ای دیگر نبود...
پنجره دیگر ان عاشق پاک و ساده نبود.................
------------------------------------------------
چهارچوبی اهنین با غم هایی ماندگار
بی محبت بی عشق بی احساس تر از اهن
قاصدک ابی..............................
