زندگی تیره ی من
تو را در نوری خیره بینم
در تاریکیی بی امید
خسته از ایینه هایی بی نور
بی انتظار از لحظات
ای ابر سیاه پاییزی
برو
برو به اسمانی بی ستاره
انجا که سیاهی معنایی جز شبگاهان ندارد
تا
................... به خورشیدم رَسَمتا به نورانیِ وجودش
به تمامی ارامشِ اسمانیش
به گرمای احساسِ پاکشپاسخی دهم
تا خاکستری یه احساسم را به افتابی اسمانی سپارم
برو اسمان ازان ماست
واژه ها حیران از ما
زمان در انتظار فردای ما
پس بیا تا خاطره ای ماندگارتر از ما شویمبیا تا فریاد سایه ها را به گوش فلک سپاریم
روشنایی ها ازان من و تو
سلام
خوبید؟
اره خوبید من که می دونم
منم زنده می زنم
از اونجایی که داشتون یه دو هفته ای بید نیاپیده
تصمیم گرفتم به کله فشار بیارم
یه چیزایی در اومد
اما زیاد جالب نی حالا تو بخون نظرتو بده
بعد این ایشالا خوکشل تر می نویسم
بازم باید رفت
بای بای

ثانیه ها در حسرت دقایق می گذرند
واین منم که...
تنها ترازشب گرد کویری
در انتظارت مانده ام
در این زمان در گذر
در این زندگیِ فانی
من می مانم
اما نه تا به همیشه
من خواهم رفت
روزی بر خواهی گشت
روزی بی من خواهی بود
بی غرور تر از خودت
در حسرتِ من
بدور از تمامیِ ما
و جز انتظار
راهی را نخواهی یافت
انتظاری پوچ.....
شاید تورا روزی در میان
پوچی های زندگی یابم
ولی من دیگر آن من نیستم
تو هم دیگر آن تو نیستی
پس مرا نادیده بنگر
گویبی که به دیوار می نگری
دیواری در غروری بی حدو مرز
در غروری که تورا از من دور ساخت
پس بی توجه بگذر
تا از غم انتظار رهایی یابی
تا خود را در پایانش یابی
من را به تنهایی بسپار
تا بی غرور شوم
تا به سویت باز گردم
پشیمان تر از پیش
وانگاه دیگر
قصه ی تنهایی را به باد می سپاریم.......
------------------------------
عجب چیزی گفتما زیادی کِش اومد
خوب به هر حال خوب شد اما نه زیاد خوب
خودم گفتمو خودم ازش خوشم نمی یاد
یه نکته توش گذاشتم
اونم این بود که نزارید غرورتون مانع عشقتون بشه
تو عشق صادق و ساده باشید
وگرنه هیچ وقت به اون چیزی که می خواید نمی رسید
اینم یه پندزِ دیگه
که داشتون بهتون داده
ایشالا ازش عبرته رو گرفته باشید
قربون همتون برم همه ی اونایی که به خونه داشتون سر زدید
فعلا بای
ان زمان که مرا در ميان تاريکي شب رها کرد
او را
او را به خاطر دارم که مرا نداي ارامش مي داد
او خالق من........
من بنده اش........
او را در روشنايي يافتم که در راهي جنگلي مرا رهنما بود
پس از اين زندگي بيزارم
بيزارم
تا به او رسم
اينجا را نمي خواهم
به سويش خواهم رفت
ان زمان که مرا خواند
ودر انجا که به انتظارم بود
قاصدک ابی...........
يادمه اسمون برام يه قصه گفت:
قصه ي قطره واب
قطره كوچك بود
بي غرور پاكو شفاف
اسمان او را دوست داشت
او در دلش جايي داشت
ابر
تنهايي نداشتپاك بود اما وسيع
كم غمي داشت درميان دوستان
غمش تنها نبود همدمي
اسمان
با غمش اشنا بودخواست همدمش باشد
او نخواست
اسمان
قطره را در ابر نهادابر غربتي با قطره نداشت
قطره
شاداب. با طراوت. بي سكوت.ابر اورا دوست داشت
همدمي بود بي غم تراز پروانه ها
قطره غمش را پاك كرد
ابر خواست تا از او شود
ذره ذره به قطره راه يافت
قطره سنگين شد
لغزيد
افتاد
ابرگرييد
او هزاران هزار معشوق شد
در پي قطره فرود امد
ان همه معشوق
در پي عشق در يا شدن
درياي دو معشوق

پنجره اینجا بود
با من از عشقش گفت
در صدایش غمی بی داد می کرد
او به من این را گفت
مدتیست در پی جوابی هستم
او کجاست؟
او کجاست؟
او کجاست؟
همه اش در پی معشوق
چشم هایش
سوی دور دست را نداشتند
در همین نزدیکی
در پی او می گشت....
جسمش از اهن
پاکی قلبش از شیشه فراتر
انتظاری تیره بر قامتش روشن بود
زمان به نظاره ننشست
او گذشت
ولی پنجره در انتظار ماندنی شد
---------------------------------------
اهنش باقی ماند
شیشه ای دیگر نبود...
پنجره دیگر ان عاشق پاک و ساده نبود.................
------------------------------------------------
چهارچوبی اهنین با غم هایی ماندگار
بی محبت بی عشق بی احساس تر از اهن
قاصدک ابی..............................
